به‌ خود قول‌ بدهيد كه‌:

به‌ خود قول‌ بدهيد كه‌:

آن‌ قدر قوي‌ باشيد كه‌ هيچ‌ چيز نتواند آرامش‌ فكري‌تان‌ را بهم‌ بزند.

با هر فردي‌ كه‌ مواجه‌ مي‌شويد، درباره‌ سلامتي‌، خوشبختي‌ و سعادت‌ حرف‌ بزنيد.

كاري‌ كنيد كه‌ همه‌ دوستانتان‌ احساس‌ كنند كه‌ نقطه‌ قوتي‌ منحصر به‌ فرد در آنان‌ وجود دارد.

به‌ جنبه‌ مثبت‌ قضايا بنگريد و خوشبين‌ باشيد.

فقط به‌ چيزهاي‌ خوب‌ بينديشيد، فقط براي‌ رسيدن‌ به‌ بهترين‌ها تلاش‌ كنيد و فقط در انتظار بهترين‌هاباشيد.

نسبت‌ به‌ موفقيت‌ و پيشرفت‌ ديگران‌ همان‌ اندازه‌ از خود شور و شوق‌ نشان‌ دهيد كه‌ در موردموفقيت‌ها و پيشرفت‌هاي‌ فردي‌تان‌ خوشحال‌ مي‌شويد.

اشتباهات‌ گذشته‌ را فراموش‌ كنيد و به‌ سوي‌ موفقيت‌هاي‌ بيشتر در آينده‌ گام‌ برداريد.

ظاهري‌ بشاش‌ و متبسم‌ داشته‌ باشيد و با هر موجود زنده‌اي‌ با لبخند مواجه‌ شويد.

براي‌ بهتر شدن‌ خود آن‌ قدر وقت‌ اختصاص‌ دهيد كه‌ وقتي‌ براي‌ انتقاد كردن‌ از ديگران‌ نداشته‌ باشيد،

در دل‌ آن‌ قدر شاد باشيد كه‌ جايي‌ براي‌ نگراني‌، خشم‌ و وحشت‌ وجود نداشته‌ باشد.

طرز تلقي‌ مثبتي‌ نسبت‌ به‌ خود داشته‌ باشيد و اين‌ حقيقت‌ را نه‌ با صداي‌ بلند، بلكه‌ با اعمال‌ ورفتارتان‌ به‌ دنيا نشان‌ دهيد.

با اين‌ باور زندگي‌ كنيد كه‌ تا زماني‌ كه‌ تمام‌ ويژگي‌هاي‌ نيك‌تان‌ را به‌ دنيا اختصاص‌ مي‌دهيد، همه‌ دنيادوستدار شما هستند

ما چقدر فقیر هستیم


روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک روستا برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو، یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!
پدر پرسید: آیا به زندگی آنها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: بله پدر!
و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا، ما در حیاطمان یک فواره داریم و آن ها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آن ها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، اما باغ آن ها بی انتهاست!
با شنیدن حرف های پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!